آخرین اخبار : 

صورتهای سوخته …

رضا اصلاحی

(( چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد ، چه نکوتر آنکه مرغ‍‍ــی ز قفـس پریده باشد ))

حدود سه سال قبل هیچ کس باور نمی‌کرد ، بشود در بحبوهه جنگ ، روی اروند خروشان ، با آن جزر و مد زیادش و با آن عرض بلندش پل زد . اما جنگ ثابت کرد مردانی هستند که داوطلبانه به استقبال خطر می روند . کاری به قاعده و قانون طبیعت ندارند و یک «یا علی» می‌گویند و می‌زنند به آب . به یک کیلومتری پل بعثت که رسیدیم ، ترافیک سنگینی از انواع خودروهای سبک و سنگین و نیرو دیده می شد . پیاده به سمت پل حرکت کردیم . همه خیره خیره به آنطرف پل نگاه می کردند . آتش سنگین توپخانه عراقیها و پرواز و بمباران هواپیماهای جنگی لحظه ای آرام نمی شد . گویی می خواستند انتقام احد و خندق و نهروان و …. ، همه را یکجا بگیرند . تغریباً بخش اعظمی از پل تخریب شده بود . دستور عقب نشینی صادر شده بود . ساحل اروند و منطقه فاو پر از دود و آتش بود . تعدادی قایق ، لبه ساحل اروند در حال سوار کردن تعدادی از رزمنده ها بودند که مورد هدف هواپیماهای دشمن قرار گرفتند . دیگر امیدی به بازگشت بچه ها نبود . از پشت بی سیم ، صدای شهید علیرضا طباطبایی “دیده بان ”  می آمد که می گفت : بچه ها حلال کنید ، عراقیها دارند تک تک بچه ها را با تیر مستقیم می زنند ، دیدار به قیامت ، نمی خواهم اسیر شوم ، سلام ما را به امام برسانید ، به امام بگویید ما داوطلبانه و به عشق خدمت تا آخرین نفس ایستادیم و …… . دیگر از پشت بی سیم صدایی نمیآمد .  اما هنوز ، علیرضا اسکندری ، رضا هوشیار ، صادق پاشایی ، احمد مولایی ، حسن محمدی ، محمد رضا قائمی و خیلی دیگر از بچه های دانشگاه زاهدان آنطرف مانده بودند . نمی دانستیم چکار کنیم ، گویا به زمین چسبیده شده بودیم و بی حرکت نظاره گر واقعه ای بودیم که دیدنش برایمان بسیار دشوار بود . روزها گذشت و خط کمی آرام گرفت . رادیو و تلویزیون عراق دائم از پیروزی بزرگ می گفتند . تلویزیون عراق هم ، نیروهای عراقی را در فاو نشان میداد که به رقص و پایکوبی اطراف تعدادی از اسرای ایرانی مشغول بودند . از چهره بچه ها مشخص بود که خیلی خسته و رنجورند . دستهای همه بسته بود . یک سرباز عراقی جلوی دوربین ، قمقمه آبش را روی لب یکی از اسرا گذاشت تا آب بنوشد . پسرک جوان که حدوداً ۱۶ ساله بود ، با ولع بسیار دهانش را به قمقمه چسبانده بود و در حالی که آب از دو رو بر دهانش به زمین میریخت ، تنها توانست لبی تر کند . یک لحظه قائمی را دیدم . گویا پایش مجروح شده بود .

الگو و مقتدایمان ( امام خمینی ( ره ) ) ، پیامبر و علی بوده‎اند . این فرمانده به ما یاد داده بود که شما مأمور به وظیفه هستید و مأمور به نتیجه نیستید . برای ما هم به ‎طور طبیعی ، فرقی نمی‌‎کرد که جنگ تمام شود یا نشود . کشته شویم یا بکشیم ، اسیر شویم یا مجروح . اما چیزی که طی روزهای بعد بیشتر از همه عذابمان میداد بی خبری از دوستانمان بود . اسمشان در هیچ جایی ثبت نشده بود و صلیب سرخ هم هیچ خبری از آنها نداشت . حتی بعد از چهل روز برایشان در دانشگاه مراسم ختم و یادبود گرفیتم . ۱۹ نفر مفقودالاثر تنها از یک دانشگاه !

سرانجام جنگ تمام و قرار به تبادل اسرای ایرانی و عراقی شد . اوخر مرداد ماه بود که اولین سری اسرا به ایران بازگشتند . دیگر اسیر نبودند ، آزاده بودند ، با صورتهای سوخته ، تکیده و لاغر . همه سبیل داشتند . گویا همه را مجبور کرده بودند تا مثل عراقیها سبیل بگذارند . اشک می ریختند و به محض پیاده شدن از اتوبوس ، به سجده می افتادند و بر خاک وطن بوسه می زدند .

چند ماه گذشت . کم کم خبر رسید که اسکندری و پاشایی و هوشیار و بقیه بچه ها جزو آزادگان هستند . خبری از مولایی و طباطبایی و چند نفر دیگر نبود . گویا آنها در آن بحبوحه خطر ، تصمیم گرفته بودند تا آخرین نفس و آخرین تیر بجنگند . پاشایی می گفت : صدای نعره و فریاد عراقیها بلند شده بود ، دیگر تیری در خشاب نداشتیم ، اکثر بچه ها مهمات نداشتند ، پای قائمی هم تیر خورده بود ، ده نفر در پایین خاکریز زمین گیر شده بودیم . احمد مولایی هنوز بالای خاکریز بود و الله اکبر می گفت . دیگر خشابش خالی شده بود . در حالی که سرنیزه اش را از قلاف بیرون می کشید ، فریاد می زد ” بچه ها نترسید ، اینها سربازان شیطان هستند و ….. ، که تیری به سینه اش اصابت کرد و به آنطرف خاکریز افتاد . دیگر عراقیها بالای سرمان بودند و با گفتن الفاظ رکیک و زدن لگد و فانوسقه به سر و صورتمان ، دستهایمان را بستند و در حالی که با قنداق اسلحه به کمرمان میکوبیدند ، ما را سوار ایفا کردند . قائمی و چند نفر دیگر که مجروح شده بودند را به زحمت سوار ایفا کردیم . ایفا حرکت کرد . گرد وخاک زیادی به پا شد . به پشت سرمان ، به نقطه ای که احمد و چند تای دیگر از بچه ها روی زمین افتاده بودند نگاه می کردیم . هنوز زنده بودند . چند سرباز عراقی به آنها نزدیک شدند . ایفا از خاکریز گذشت و ما دیگر هیچ ندیدیم . طی سالهای اسارت ، هر وقت درب اردوگاه باز می شد ، چشم می چرخاندیم تا شاید گمشده هایمان را ببینیم . اما افسوس که دیگر هیچ خبری از آنها نیامد .

یاد و خاطره دلاور مردان عرصه دفاع مقدس و سالروز ورود آزادگان به میهن گرامی باد .

رضا اصلاحی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *